یه وقتایی یکی یه چی میگه...
حتی شاید بی منـــظور،
یا از روی عصـــبانیت،
شایدم به شــوخی...
ولی همون یه حـــرف یه عمر تو ذهن آدم میمونه...
یه تصمیمی گرفتم...!
این دفه که گذشت ولی دفه دیگه دندونم خراب شد،
میگم همه دندونامو بکشن،
دست دندون میذارم:|
والا بخدا...
دهنم آسفالت شد

وقتی یکی میگه "کاش بمــــیرم"
نگو خدا نکنه!
نگو چقد نا امیـــــــــد و افسرده ای!
فقط از تــــــــه دل بگو "آمیـــــــــــن"
باور کن اون آدم به آخر خط رسیده که آرزوی مرگ میکنه...
حرفهـــــــــــا
گاهی از زبالـــــــه های هسته ای هم خطــــــــــرناک ترند!
هیچ جا نمیشود چالــــــــــشان کرد!
بعضـــــی وقتا لازمه
که تکلیـــــــفتو با خودت روشن کنی،
رودرواســــــی ها رو بذاری کنار،
مثه یه کــــــــــوه قوی باشی،
قاطـــــــع و اســــــتوار،
گوشیـــــــو بذاری کنار و بـری دســشویی

روی زمینی زندگی میکنیم
که خودشو "جــــــــــو" گرفته!!!
تکلیف آدماش دیگه معلوومه!!
والاااااااااا
امروز50 متر دنبال تاکسی دوییدم،
بعد راننده نگه داشت گف میخوای سوار شی؟؟
گفتم نه داداش،فقط میخواستم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم
"از کپک هم پنی سیلین ساختن ولی تو آخرشم به هیچ دردی نخوردی!!!"
از سری سرکوفت های مامانم به من
از زرتشت پرسیدند:زندگی خود را بر چه بنا کرده ای؟
گفت چهار اصل!
اول:دانستم که رزق مرا،دیگری نمیخورد،پس آرام شدم،
دوم:دانستم که خدا مرا میبیند،پس حیا کردم!
سوم:دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد،پس تلاش کردم
چهارم:دانستم که پایان کارم مرگ است،پس مهیا شدم!