من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم
قند می سابند و همزمان قند
توی دلم آب می شود
... من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ
سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و
احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات
مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی
20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی
شوهرم برای اثبات وفاداری
اش- البته تا چهلم- آگهی
وفات مرا در صفحه اول
پرتیراژترین روزنامه شهر
به چاپ می رساند
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار
سال پیش با کامیون قراضه اش
از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره
خوابید
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق،
اتوبوس خط واحد می ایستد
و
شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء
آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه
هایم تیک تیک از من عکس می گیرند
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار
می گیرم چون آن روز به یک
مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست
نکرده بودم
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند
تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم
من «ننه» هستم، وقتی چارقدم
را با سنجاق زیر گلویم محکم
می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش
بگوید من مادربزرگش هستم... به
آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم
دامادم به من «وروره جادو» می گوید
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم
با این و آن می جنگم
مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما
معرفی میکند
من کیستــــــم ؟!
وب قشنگی داری خوشحال میشم به من سری بزنی
http://zekr.blogsky.com/