درباره وبلاگ


هیــــــســـ!! ســـاکـــتـــــ!! نــذار غــمــ و غــصــهــ هــامــ دوبــارهــ بیــدار شــن! تــازه خــوابشــون کــردمــ...
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 21853

امارگیر حرفه ای سایت

logo


چرک نویس عزیزم
چرت های خودم و چرت های دوست داشتنی ام




سلااااااااااااام!

بعد از یه مدت طولانی از نظر خودم، برگشتم

حدود 10 روز شد!

بذا از اول بگــم

والا یه چن روز بود ک خیلی دلم هوای مشهدو کرده بود،

دو سه سال میشد ک نرفتم

خلاصه واسه اولین بار کلید کردم ک بریم مشـــــــــهــــــــــــــــد!

خلاصه انقد گفتم ک بابا قبول کرد که بریم!

منم ک اصن شااااد میزدم شدیدا!

خلاصه قرار شد بریم...بابای منم ک بدون ماشین جایی نمیره!!

بعـــــــــله900 کیلومتر با مـــــــــــــــــــاشــــــــــــــــیـــــــــــن!!!

روز قبلشم من چادر عربی مامانو کش رفتم!

بسیااار هم با چادر خووب میشم

خلاصه روز بعدش ظهر راه افتادیم و صبح زود ب نیشابور رسیدیم

همونجا صبحانه زدیم و ادامه دادیم...

حدود 8/30-9 صب رسیدیم ب مشهد

منم ک دیگه سر از پا نمیشناختم!

خلاصه اول رفتیم بازار رضا ک خیلـــــی خلوت بود!

بعدشم رفتیم سره قبره جناااب نــادر شــــــاه افشــار!

سرگذشت الماس کوه نور رو هم خوندم!!

نوشته بود کلا تو سه کشور چرخیده

ایران و هند و انگلیس!

الانم ک اونجاس...

بگذریم

بعد از زیارت عاقا نادر رفتیم هتل و بعد از یکم استراحت رفتیم و ناهار زدیم!

عصـــر هم رفتیــم حــــــــــرم

این حرم بهترین قسمتش بود!

مثه همیشه هم شولوووووووووووغ بود هــا

خلاصه نشستیم و تا یکم دعا کردیم و نماز خوندیم اذان رو گفتن

نماز جماعت هم خوندیم و برگشتیم!

چند روز بعدشم تقریبا همینطوری بود

روزا دور دور

و شبا حـــرم

واسه من که خیلی خووب بود و خوش گذشت...

ولی حیف ب نظرم خیلی زود گذشت و کم بود!

خلاصه روز آخر ک رفتیم حرم خیلییی ناراحت بودم!!

راسی روز اول هم یکی از دعاهام جلو چشام مستجاب شد و شدیدا سر کیف اومدم!

میدونی گاهی فک میکنم کاش مشهد زندگی میکردم!!!

خلاصه فرداش راه افتادیم ک برگردیم

توی راه تو نیشابور واسادیم و ب دیدن خیاام رفتیم!

جای قشنگی بود...

بعدشم ک راه و راه و رااااااااااااااااااااااااااااااه!!

لامصب هرچی میومدیم تموم نمیشد کـــــــــــــه

خلاصه شب حدود ساعت 1 شب رسیدیم

نتم هم قط بود!

پس فرداش از بیکاری اتاقو تمیز کردم!!!

فکرشو کن دیگه چقد بیکار بودم!!


چند روز بعدشم کلا تو خودم بودم

و اینکه یه روز از صبح پرستو حالش بد بود!!

عصر ک شد بردنش دکترش

اونجا اوضاش خیلی خیت شده و بردنش بیمارستان...

منو یاسی هم تنها تو خونه!!

ناراحــــــــــــــــت بودم

حدود ساعت 12 شب برگشتن خونه...

فرداش ک مامانم تعریف میکرد و اشک میریخ کباب شدم!!

دیــگه اینکه این چن روزم زیاد حالم جاالب نبود

و ااینکـــــه پرستو و یاسی ب اتفاق تصمیم گرفتن شوورم بدن

حالا قراره امرو بزنگن خواستگار بیاد!!شادن هــا

حالا گیر دادن ک عروسی جداس یا قاطیه!!!

بگو اول شوورمو پیدا کنین بعد دنبال عروسی باشین

والا بــخدااا


الانم اصن ناراحتم!

زیادم حوصله ندارم!!

کمتر از یه هفته دیگه بدبختی آغاز میشه.....

تولد حوورای گلم هم مباارک!



راسی دیشب دارم با عمه م صحبت میکنم،

عمه میگه تسلیت میگم!!(واسه شروع مهر)

منم تشکر میکنم!

پسر عمه م از اونور میگه ماماااااان کــــــــی مرده؟؟؟!


نمیدونم چمـه خودمم

ولی بدم نمیاد بمیرم!

فعلا همین بســه

با اجازه

خدافــظ

برچسب‌ها: خاطره


چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: 15:04 ::  نویسنده : reyhane.s